|
ღدلتنگی و عاشقیღ |
|
|

برای نوشتن فصل جدیدی از زندگیت
همون موقعی هست كه
می اندیشی به آینده ات
چون این آینده
همان گذشته ایست كه
منتظرش بودی
یك كم واقع بین تر باش
می دونم واقع بینی
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 16:6 توسط |
خیلی آرامم ،از اینکه در کنارمی خوشحالم . اینک که دستان گرمت درون دستهای من است ، سرت بر روی شانه های من است شاید چشمهای خیسم را نبینی اما میتوانی حس کنی که شانه هایت خیس است. من نیز مثل تو از فردا میترسم ، من نیز مثل تو میترسم تو را از دست بدهم و تنها خاطرات در کنار هم بودن بر جا بماند ! خاطره هایی که یاد آنها مرا دیوانه میکند. اینک که در آغوش مهربانت هستم ، خیلی آرامم ، کاش ثانیه ها در همین لحظه که تو در کنارمی بایستد حتی یک ثانیه نیز جلو نرود . این لحظه را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، تو را از همین لحظه و برای همیشه میخواهم. حتی فکر اینکه یک لحظه نیز بدون تو باشم مرا پریشان میکند. نه عزیزم بدون تو هرگز ! بدون تو نه مهتاب برایم نورانیست و نه خورشید برایم آفتابیست. نه ستاره ای در آسمان قلبم میدرخشد و نه بارانی در کویر دلم می بارد. سخت است بی تو بودن ، تلخ است دور از تو بودن ، محال است بی تو نفس کشیدن. با تو نفس کشیدن ، در این ثانیه ، در این لحظه که در کنارمی شیرین است ، چقدر این لحظه زیباست ، خاطره ایست به یادماندنی. کاش امروز همان فردای ما بود ، کاش امروز که تو در کنارمی همان لحظه آخر زندگی ام بود. دلم میخواهد این لحظه بمیرم ، تا از عشق تو مرده باشم تا در آغوش تو از این دنیا رفته باشم . نرو از کنارم ، سرت را بگذار بر روی شانه هایم ، بگو هر چه دل تنگت میخواهد. میدانم که دلتنگی ، میدانم که دلت همیشه با من است ، به من امید بده تا با امید تو عاشقانه زندگی کنم . با تو بودن را از امروز تا لحظه مرگ میخواهم ، بی تو بودن را هیچگاه ، حتی یک لحظه نیز باور ندارم . خیلی آرامم ، از اینکه در کنارمی شادابم
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 12:38 توسط |

نمی دانم چرا بی دلیل بغض کرده ام
نمی دانم چرا مدام دلم گریه می خواهد
نمی دانم چرا بیخودی دستهام را
زیر بغل میزنم و
طول و عرض این هال عریض را
قدم رو می روم
…اصلا مهم نیست که
دیگر دوستم نداری
اصلا مهم نیست که
دیگر سراغی از من نمی گیری
اصلا مهم نیست که
داری فراموشی را یادم می دهی
…فقط نمی دانم
نمی دانم
چرا اینقدر درهم و برهم شده روزگارم
چرا اینقدر پریشان و آشفته شده لحظاتم….؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 20:58 توسط |
سلام تا یه مدت دیگه نمینویسم ممنون از همه ی دوستای گلی که به من لطف داشتن و سر میزدن..... ولی به پیام هایی که میفرستین حتما جواب میدم...... همیشه میگن به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست..... امیدوارم بتونم بازم بیام و بنویسم.به امید دیدار......
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 13:32 توسط |
من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنیست من باشم و تو باشی و باران ... چه دیدنیست!!
بی چتر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنیست
پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست
با تو، صدای بارش باران شنیدنیست
ابری و چکّه می کنی و مست می شوم
طعم لبان خیس تو حالا چشیدنیست
خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تو
تصویر خیس قطره ی باران کشیدنیست
این جاده با تو تا همه جا مزّه می دهد
این راه ناکجای من و تو، رسیدنیست؟
باران ببار!! بهتر از این که نمی شود
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 19:55 توسط |
داشتم از این شهر می رفتم صدایم کردی جا ماندم از کشتی که رفت و غرق شد البته این می تواند یک قصه باشد در این شهر دود و آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و تو صدایم کنی فقط می توانم بگویم
تونجاتم دادی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 19:54 توسط |
مقصر نبودی
من که برای معامله نیامده ام
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 12:36 توسط |
چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم . نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم. يک روزه ديگه هم بدون تو گذشت......! سال ۱۳۹۰ را به همه ی دوستای گلم که همیشه به من لطف داشتن و سر میزدن تبریک میگم باره اولم هست با خواننده های عزیز وبلاگ کوچیکم صحبت میکنم.. خیلی ساده میگم ارزومند ارزوهای قشنگتون هستم.
چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 10:44 توسط |

قطار می رود .......
تو می روی .....
تمام ایستگاه می رود ............
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 18:18 توسط |

نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 13:44 توسط |
ماه من ، غصه چرا ؟! آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد ! یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت ، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ! ماه من غصه چرا !؟! تو مرا داری و من هر شب و روز ، آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند … ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست ! او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد … او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ، غرق شادی باشد …. ماه من ! غصه اگر هست ! بگو تا باشد ! معنی خوشبختی ، بودن اندوه است …! این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین … ولی از یاد مبر، پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا !؟!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 14:21 توسط |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 14:8 توسط
به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 10:28 توسط |
تو در آغوش من به یک باره خیسی گونه ام را از اشکهایت احساس کردم نا خود آگاه اشکهایم هم ساز با چشمانت شروع به باریدن می کنند به آرامی در گوشت نجوا میکنم چرا اینگونه از خود بیخودی، عشق من؟ و چه بی ریا و صادقانه می گوئی از نگاه عاشقانه تو. . . عجب رویای دلنشینی . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 18:10 توسط |
می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد در دایره حضورش تو را به من نشان دهد می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم هر وقت دلم هوای تو را کرد عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 15:19 توسط |